|
عشق
!...عاشق تنها
|
می ترسم... از این شب های بی پروا می ترسم مرا در هاله ای از وهم، مرا در سایه می گیرند... من اندر بهت می لرزم ... از این رویای بی انجام می ترسم من از پیدا شدن در حسرت چشمت، از این خاموشی رویای بی رنگت، من از آن لحظه ی نایاب، که عاشق می شوی با من و لبخندی به رو داری؛ از این لحن پر استهزا، که وقت گفتن رازی مگو داری، می ترسم من از عاشق شدن در وادی رویا، من از بودن کنار تو تک و تنها می ترسم از این شب ها که من را سخت در آغوش می گیرند، از آن چشمان بی احساس و بی باکت، که می دزدند نگاه از من، که می دزدند مرا از من... و از سر هوش می گیرند می ترسم... من از خفتن در این شب ها، وزین راهی که جز مردن گریزی نیست... آری، سخت می ترسم.... ولی ترسانم از ترسم که وقت بودن با تو، من این ترسیدنم را دوست می دارم... که در آغوش بی تابت، من این لرزیدنم را دوست می دارم... و در اغوای بی رحم دو چشمانت، من این بی من شدن را دوست می دارم...! [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 17:8 ] [ شاهرخ ]
[ ]
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 16:35 ] [ شاهرخ ]
[ ]
از هر كه پرسیدم ،
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |